+  

یک سری خاطرات بیاد ماندنی هایی هست که شاید از خاطرها زمانی برود پس بنویسیم تا بماند

مساله شیر خوردن بهار و چه تمهیداتی که برای اینجانب در نظر گرفته شد و گرفتم

مخلوط اسپند و سیاه دانه و خاکشیر

عرق رازیانه

کپسول شیر افزا

دم گاو

سوپ جو

آبگوشت

دلستر

شیر

نون و شیر دادن به یک چوپان در صحرا

ماجرای زردی بهار و هرچند که دکتر گفت بالا نیست و نیاز به بستری و خون گرفتن ندارد و هر روز یکی یه چیز میگفت چشماش زرده پشتش زرده اه ه ه ه اعصاب خوردکنیش خیلی بد بدبدبد

ترس از شیرخشک و شیشه دادن به بهار که نهایت امر به شیشه نگرفتنش و تلاش برای شیشه دادن با التماس و درخواست منجر شد  خانمی مک زدن را فراموش کرده

استرس صبحگاهی من از اینکه دیر از خواب بیدار شدم و چیزی نخوردم تا شیر داشته باشم برای بهار چقدر زجر آور بود اونجور صبحانه خوردن هم خواب زهر مارت میشه هم خوردن بعضی وقتها از خوردن متنفر میشدم میگفتن این را بخور  تا شیر داشته باشی برای بهار

ولی غرور آفرین بود لحظه ای  که میبینی  وزن بهار از نمودار بالاتر رفته و این را فقط از شیر مادرش داره.می ارزه همه اونا را تحمل کردن

وای وقتی بهار را بردیم دیدن پارسا کوچولو (پسر دخترعموم) ٢.۵  ماه از بهار کوچکتر و دیدم که واقعا بهارم بزرگ شده

 

 

 

 

نویسنده : سمیرا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پرنسس کوچولوی زندگی ما بالاخره ما را لایق خود دونست واول اردیبهشت 1389 پا به عرص

 بهار خانم ما بالاخره روز 1 اردیبهشت ساعت 12 ظهر با عمل سزارین در بیمارستان امیرالمومنین توسط دکتر رحمانیان با وزن 3500 و قد 50(که بنظر همه متخصصین امر قدش را اشتباه گفتند و کم کم 54 بوده)و دور سر 36 قدم رنجه فرمودند و پا به این دنیای وانفسا گذاشتند.و زندگی ما رابه معنای واقعی زندگی تبدیل نمودند.

خوش اومدی عزیزکم .قند عسلم.با اومدنت چنان من و بابایی را شگفت زده و متحیر خودت کردی که نگو و نپرس .مامانکم خانومم شیرین تر از جانم با اومدنت واژه های با بایی و مامانی را برای ما مفهوم دار کردی .ممنون مامانی گلم.

بارالها شکرت. شکرت .شکرت.

 

نویسنده : سمیرا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ از خاطرات گذشته

از گذشته مینویسم تا یادم نره .

خیلی وقت که نیومدم و از خاطراتم ننوشتم از اونجاییکه یادم مینویسم تا برای خودم برای همیشه بمونه و یادآور خاطرات شیرین ترین اتفاق زندگیم باشه.از اول فروردین به بعد دیگه روز شماریمون برای دیدن دخمل گلم شروع شد چون دکترها گفته بودن 24 فروردین دیگه خانمممون تشریف فرما میشن.عید را جایی نرفتیم و فقط از 4 ام تا 6 ام من و بابایی دو نفر و نصفی رفتیم شهمیرزاد خونه مامان اینا تنهایی .چقدر خوش گذشت.کلی پیاده روی رفتیم و آب و هوای خوب ,محیط آروم و خلاصه کلی عشق و صفا آخرین سفردو نفره .

تا 15 فروردین رفتم اداره و از اون به  بعدش از مرخصی استعلاجی استفاده کردم به هوای اینکه 24 ام باید نی نی گلم بیاد. پیاده روی ها را صبح با مامانم و بعد از ظهر با همسر مهربان شروع کردیم.در این فاصله یکبار 15ام رفتم دکتر که گفت همه چی الحمداله خوب و باید صیرکنیم تا خانوم خودشون تشریف فرما بشن. از ٢٠ام فروردین هم میگن عروسمون قشنگ بود آبله هم درآورد تمام بدنم کهیر زد بیرون که کلی دکتر و دوا درمون استرس اینجوری هم داشتیم.

24 ام شد و خانوم خانومای ما نیومدن و از اون به بعد اضطراب و ترس من هر روز بیشتر از روز قبل میشد.نمیودنم الان که فکر میکنم خیلی خیلی سخت و استرس زا بود .فقط توکل به ایزد منان بود که تونستم اون شرایط را سپری کنم. در یک هفته چند ین بار درمانگاه وصدای قلب و.... هر لحظه اش که یادم میاد تمام موهای تنم سیخ  میشه خدای شکرت که همه چی به خیری و خوشی تموم شد و واقعا اون آیه قران که  و ما خلقنا کل شی بقدر (که در روز 28 ام من قرآن باز کردم و اومد)واقعا صادق صادق بود.خدایا بارالها چه جوری بگم شکر شکر شکر.بعضی وقتها ما چقدر از مهربانی باریتعالی غافل میشیم.خدایا آنی ما را به خودمون وا نگذار.

نویسنده : سمیرا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خانم بهار ما

امروز بعد از مدتها حال نوشتن پیدا کردم.چقدر تنبل شدم

عسل مامان 33 هفته و 6 روزش .باورم نمیشه لحظه لحظه داریم به دیدارش نزدیکتر میشیم خدای من هزاران هزار بار شکرت.

از اوضاع احوالاتم در این مدت بگم که اولا برای نی نی گلم کلیه وسایلش را خریدیم از 29/10 تا 1/11(تخت و کمد(قرمز) و ست کالسکه و کریر و روروک(آبی) و لباسهاش هم که رنگهای متفاوت.مامان گلم دستت درد نکنه ما اصلا نمیتونیم قدرش رو بدونیم خدا هزار سال او را برای ما نگه داره.

هفته بعدش تولدم بود که امسال 3 نفری با عمه جونی و مامان بابایی اینا برگزار کردیم چون روز قبلش 40 ام بابا بزرگم بود مامان بابام درگیر بودن. با بابایی رفتیم ماشین ظرفشویی برای تولدم خریدیم .امسال بابایی یه سوپرایز فوق العاده دیگه ام برام داشت که اصلا فکرش رو نمیکردم بگو چی فیلم عروسیمون که تو فال افتاده بود برای میکسش ،آماده شده و کامل شده هدیه شد به من .وای که چه حس قشنگی بود بعد از مدتها یادآوری خاطرات خوش عروسی.الهی همه زوجهای جوان خوشبخت شن.

بعد از تولدم که اصلا دوست ندارم در موردش حرف بزنم و بگم دکتر  که نوبت داشتم 7/11/88 گفت احتمالا وزن بچه کم باید سونو کنم تا متوجه بشه.من هم روز 10/11/88 رفتم سونو که الحمداله وزنش خوب بود و گفت مایع آمونیاتیکش در حد پایین نرمال (8-9) که دکترم من رو فرستاد بستری بیمارستان تا 1 هفته بستری بودم تا 14/11  آخرش هم گفت زیاد حاد نبوده زیر 7 حاد .که چقدر سخت گذشت و چقدر تو روحیه من تاثیر منفی گذاشت و گذاشته قابل گفتن نیست.ولش کنیم خیلی افسردگی پیدا کردم و خیلی حساس شدم دست خودم نیست. این مدت من چقدر آب خوردم و میخورم که جبران بشه تا 5/12  که دوباره رفتم سونو  خدا را شکر همه چی خوب شده بود.

الان هم مامان گلم بزرگ باید بشه و خوب خوب رشد کنه تا هفته آخر با این مامان بدش همراه باشه که این دوران سپری بشه.

اسم مامان گلم که همیشه من و بابا یی دوست داشتیم این اسم رو صدا کنیم

 بهار

 خدای مهربونم به تمام مقدسات دنیا قسمت میدم بهار زیبای من صحیح و سالم باش و همیشه همیشه شاداب و خندان.

نویسنده : سمیرا ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نی نی نازی و مامانی

الان که دارم مینویسم زندگی مامانی 27 هفته و 6 روزش.

بالاخره نی نی کوچولوی ما در ٢٨/٩/٨٨ خودش رو به ما نشون داد و معلوم شد که دخمل نانازی بابایی .خانم دکتر سونو اینقدر تندو سریع نشون میداد که اطلا نه من و نه مامان بزرگی هیچی از نی نی ندیدیم و وقتی بهش گفتیم میشه دوباره ببینیم با تندی گفت نه فقط همین قدر دیده میشه.سوالاز دست این دکترها.

محرم اومد و رفت .من و همسر مهربون پارسال نذر کرده بودم که اگه خدایی بزرگو مهربون لطفش رو در مورد ما تکمیل کنه یکی از اون فرشتهاشو بفرسته پیش ما شب عاشورا حلیم بذاریم و امسال هزاران هزار بار خدا رو شکر به ارزومون رسیدیم و الوعده وفا .برای شب عاشورا همه برنامه ریزیها رو مامان مهربونم کرد و ما فقط نذر کننده بودیم.متاسفانه دو شب قبلش یعنی 4/10/88 بابابزرگ مهربونم به رحمت خدا رفت و مارو تنها گذاشت.نمیدونم وقتی همی مهربون داشت برای من صغری کبری میچید که بهم بگم که من یکه نخورم اصلا نمیتونستم به ذهنم کلمه مرگ در مورداونو راه بدم هرچند میدونستم منظورش چیه ولی همش یه دلم میگفت خوب بیمارستان دیگه نه مرگ چیه؟؟؟ولی امان از این دنیا و روزگار.آدم اصلا مرگ رو قبول نمیتونه بکنه فقط  به مرور زمان مجبور میشه.گریهناراحتخدا روحش رو شاد کنه.

حالا مامانی مهربون من همه مواد رو آماده کرده بود و باخاله ها و دختر خاله هماهنگ کرده بود که بیان و حلیم رو روبذارن و رفته بود و مامان همی و خواهرش واقعا سنگ تمام گذاشتند و اومدن کمک .ساعت 5-4 بعداظهر 5/10/88 رو گذاشتند و تا صبح فقط هم میزدن من که عذرم موجه و همه میگفتن برو بخواب و فقط اونا بدون که کمک کردن همی هم دست تنهاشون نذاشت.آخر شب هم مامان اینا به جرگه شون پیوست.خدایا هر حاجتی که دارن رو روا بدار..صبح ساعت 6.5-7 هم حلیم و جا کردیم و همی و خواهری مهربون ودخترخاله عزیزم رفتن برای پخش کردن . کار سختی بود ولی خدا رو شکر به خوبی انجام شد.و همه از حلیم راضی بودن.

روز 7/101/88 هم نوبت دکتر داشتم که خدارو هزارن بار شکر مشکل خاصی نبود و فقط گفت  یه ذره زیادی چاقالو شدم(1-2 کیلو!) که با پیاده روی و اینا حل میشه.

دخملگل مامانی دیگه حرکتهاش واضحتر و به چشم تر شده الهی فدای اون پاهای نازش برمماچماچماچماچماچبابایی هم بعضی وقتا کاملا احساسش میکنه اولین بار در15/10/88احساسش کرد چقدر ذوق زده شده بود.نازگل من همیشه همیشه  در جست و خیز وشاد باش.الهی آمین

این هفته هم یعنی از امروز میخواهیم بریم برای نی نی گلم خرید (تخت وکمد و ....)لباس و وسایل اسباب بازیهاشو مامان بزرگی از قبل گرفته باید یه ذره برای 5-6 ماه اولش بگیره.

خدای مهربون دو عالم ای کسی که آدم هر قدر نعمتهات بشماره  نمیتونه از شکر گذاریشون بربیاد این نی نی و ما رو و همه نی نی هایی که ماماناشون منتظرشونن صحیح و سالم به بغل مامانشون بذار و همه مامانهای منتظر فرشته نازشون رو به فرشتهاشون برسون.الهی آمین

 

 

 

 

نویسنده : سمیرا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ من و مامانم

من الان 5 ماه و 2 هفته ام شده .یواش یواش دارم عرضه اندام میکنم.شیکم مامانیم یواش یواش داره میاد جلو .دیروز پریروزها مامان دید ای وای نافش هم داره میزنه بیرون اونقدر خوشحال شد که نگو. اولین بار یه حرکت کوچولوی من را  6/9/88 مامانی حس کرد.یه حرکت نیمچه کوچولو حالا این مامانی چقدر ذوق کرد خدا میداند و خدا.

حالاها دیگه یکم واضحتر این حرکت من رو احساس میکنه.نمیدونم این مامانی چرا به من اعتماد نداره من یه نی نی قوی ام که خودم و اون مهربونی که من رو تو دل مامانی گذاشته میدونیم چه جوری از خودمون محافظت کنیم.هی نگران امان از دست این مامان.

مامانی برای 18/8/88 نوبت سونو داشت و بابایی رفتن سونو که هم بیبینن من پسلم یا دخمل و هم از سایر اعضا جوارح من برای دکتری اطلاعات ببرن که من اصلن خودم بهشون نشون ندادم.زود بود دیگه.حالا مامان وقتی میخواد قربون صدقه ام بره یه بار گل دخترم یه بار میگه شازده پسرم.منم کلی براش میخندم.

مامان بزرگ  جون نیز که به مشهد رفته و برگشته کلی لباس خوشگل و بامزه برام خریده که خیلی قشنگ و نازه.

خدای مهربون این مامان ما هروقت و بی وقت برای مامانهایی که منتظر نی نی اند دعا میکنه خدا جون دعاشو برآورده کن.تازگی ها هم برای بابابزرگش خیلی دعا میکنه مثل اینکه مریض .خدای مهربون همه مریضها رو شفا بده.

خدایا حاجت همه حاجتمندان را روا بدار.آمین

 

نویسنده : سمیرا ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ از احوالات نی نی نازی مامان

نوبت دکترم رو در 17/6/88 رفتم و دکتر هم آزمایش ها و هم سونو رو دید که خدا رو صد هزار مرتبه شکر همه چی روبراه بود و دکتر برای ویار من آمپول و قرص تجویز کرد که با قرص اصلا سازگاری نداشتم و بدتر میشدم.با آمپول خیلی بهتر میشدم روزی دو سه بار حالت گلاب به روتون میشد به چند روز 1 بار .الان که دارم از اون مواقع یاد میکنم حالم بد میشه خیلی حالت تهوع اینکه حالت بدی داشته باشی کلافه کننده است. 

نوبت بعدی ام برای چهارشنبه ١۵/٧/٨٨ دوباره رفتیم پیش خانم دکتری مامان. اونشب بابا یی اساسی سرش شلوغ بود و برای رسوندن من به مطب دقیقه ٩١ رسید و کلی به من استرس وارد شد.میخواست بیاد تو که چون معمولا نمیاد بیخیال شد.(که بعدش هی میگفتیم  کاش اومده بود)دکتر وقتی گفت بخواب ببین صدای قلبش رو میشنویم یا نه قلبم داشت میومد تو دهنم.یه چند لحظه طول کشید تا بتونه بشنوه و من به خدا رسیدم.وقتی ت ا پ ت ا پ ت ا پ ش رو برای اولین بار شنیدم اصلا روی زمین نبودم بال در آوردم تو هفت آسمون سیر میکردم.خدایا چه جوری شکر گذاریت رو بکنم.ممنونتم.ممنون ن ن ن ن . برای بابایی که تعریف میکردم نمیدونی چقدر ذوق زده شد و چقدر احساساتی و کم مونده بود از شادی بزنه زیر گریه.

حال مامانی هی بگی نگی یکم بهتر شده ولی نه خوب خوب بعضی وقتها اونقدر حالش بد میشه که نصف شبها هم گلاب به روتون میشه چه اوضاعی داره این مامانی ها.خودش هم همش خودش رو چشم میکنه اگه یه روز بگه امروز بهترم حتما تا شب نشده از این رو به اون رو میشه.ولی بعضی وقتها درست ناز میکنه ولی وقتی حالش بد میشه دلم براش میسوزه.خیلی احساسات بدی داره.تازگیها هم ترش معده است که خیلی خیلی بد. و دکتر براش شربت معده تجویز کرده که ناچارا میخوره خدا کنه هیچ ضرری نداشته باشه به حرف دکترش هم اعتماد نداره!

رفتم یه مرکز بهداشت نزدیک خونمون برای تشکیل پرونده و از این حرفها که باز دوباره صدای زندگیم رو شنیدم و با مامانم رفته بودم که صداش رو ضبط کردیم برای همی مهربون آوردم.خیلی خیلی خوشحال شد.

مامانم که الهی فداش شم خیلی به فکرم .این بچه ها وقتی بزرگم میشن بازم نازهاشون برای ماماناشون .مامان مهربون هر چند روز در میون بدون خبر من میاد خونمون و کل خون رو تر و تمیز و مرتب میکنه که وقتی میرسم خونه فکر میکنم اشتباهی اومدم.شام و نهارم هم که وقت و بی وقت اونجام. هرچه قدر اطرافیان مهربون باشن بازم به مهربونی پدر و مادر آدم نمیرسن.ایشاله که هزاران هزار سال سایه شون بالا سر ماها باش صحیح و سلامت.آمین.

همی مهربون هم که دیگه یواش یواش باید دیپلم خونه داری رو بهش داد .تمام کارهای خونه گردنش و من رو هم با این حال نزارم باید تحمل کنه .فکر کنم بنده خدا یواش یواش داره طاقتش طاق میشه.الهی فداش شم.

مامانکم الهی فدات شم من روزانه ساعت به ساعت ,دقیه به دقیقه,ثانیه به ثانیه , لحظه به لحظه برای دیدنت لحظه شماری میکنم برای سلامتیت دعا.مامانی سالم سالم باش.و هرچه میتونی از مامانت بکش تا بزرگ و بزرگتر شی .هر چند با این مامانی بد حالی که داری نمیدونم چیزی واسه گلش میمونه که بخوره یا نه.

الهی مهربانا  همه اونایی که منتظر برآورده شدن آرزوهاشون هستن رو به آرزوهای خوشگلشون برسون.آمین یا رب العالمین.

 

 

نویسنده : سمیرا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ من یک می نی نازم

مامانی من بعد از اینکه فهمید من هستم اینقدر ذوق زده شد که اصن مراعات حال منو نکرد نه که من کوشیکم .نی نی ام. فنقلم.اصن که نه اصن روز یکشنبه ٢۵ مرداد یه ماموریت برای قزوین رفت یعنی شبش خیلی لطف کردن در حقم چشمک با بابایی جون رفتیم خونه عمه جونی بعدش هم فردا صبح ساعت ٧ قزوین و بعدش ساعت ۴ با ماشینشون کوبیدن اومدن تهران که مامان خانمی یه جای دیگه هم بره برای کارش حالا اصنم مامان خانمی نه میخوابه نه دراز میکشه نه هیچی نه که من ناز نازی باشم ها باید یه ابراز وجودی به اینا میکردم (من بگم که این ابراز وجود با ل ک ه ا ی ک و چ ی ک همراه بود)حالا تازه مامانی به فکر من افتاد و استراحتش رو شروع کرد فرداش من یه ذره حالم بهتر شد که رسیدیم خونه خودمون بعدازظهر هم (٢۶ مرداد )مامانی رفت پیش دکتل .دکتل هم چیز خاصی جز یه استراحت یه ش ی ا ف که مامانی استفاده کنه نداد .از آخر اون هفته هم من بخاطر اینکه به کل ابراز وجود کنم شروع کردم به یه ذره رشد  حال این مامانی بی جنبه هم که همش هی حالش بد میشه اونقدر که بعضی وقتا ببخشین بالا میاره ایییی از دست این مامانییی .بابایی جون هم که همش ناز این مامانی رو میکشه من که اگه جاش باشم خسته میشم من میدونم بعضی وقتا عصبی هم که میشه (یه بار هم چهره عصبیش رو دیدم ولی زود برگشت به کسی نگین ها)  طفلک این بابایی جونم .

حالا از این بگذریم مامانی برای اولین بار ٧/۶/٨٨ منو دید توی دستگاه سونوگرافی هی نگران بود که قلبم میزنه یا نه که حالا که خیالش از این راحت شد به رشدمن گیرداده سونو میگه ۴٣ روز مامانی میگه ۵١ روز ای بابا من همونی هم که هستم هرچی اون مقدر کنه یه عمه هم که همش به من میگه نقطه خودتی من به اندازه حداقلش یه فندق که هستم.

خلاصه از دست  این آدم بزرگا

این فرشته کوچیک من هم برای خودش چقدر حرف داشت و من نمیدونستم الهی مامان فدات شه .قربون شکل ماهت برم.

حال و احوالم رو که نی نی گلم گفت. این ویار سراغ ما هم اومده بد کچلم کرده عیب نداره همه اینا رو تحمل میکنم تا ذره ای به گلکم آسیب نرسه.امروز هم نوبت دکتر دارم تا سونو و آزمایش قند و اینا رو ببینه و یه چک آپ شم .

فقط خدای مهربون که حامی همه فرشته هاتی این فرشته کوچولوی من هم به توسپردم.حافظش باش و به ما صحیح و سالم ببخشش .خدایا به امید تو.

ای رحمان بی همتا همه همه همه مامانای منتظر فرشته هاشون رو به آرزوهاشون برسون.

نویسنده : سمیرا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد